أخه من و پست عشقی؟!!!
بر میگردیم به همون عقب!!!
البته الان وقت ندارم ...
منتظر باشید ...
quirk
أخه من و پست عشقی؟!!!
بر میگردیم به همون عقب!!!
البته الان وقت ندارم ...
منتظر باشید ...
طلوع آفتاب ... با صدای زنگ موبایلت بیدار میشی ... برای اینکه دیرت نشه یه صبونه ی کشکی میخوری و راه میفتی ... و باز هم شروع تکرار ... از یه طرف موندن توی حسرت گذشته ها ... کارهایی که میتونستی انجام بدی و ندادی ... کارهایی که باید انجام میدادی و ندادی ... کارهایی که نباید انجام میدادی و دادی! گفتن صدباره ترکیب بی فایده ی ای کاش و ... از طرف دیگه هم سیر کردن در رویاها ... فکر کردن به آینده ... انگیزه ها، امیدها، آرزوها و یه عالمه برنامه ... ولی گاهی اوقات انگار حس میکنی به جای اینکه به اونا نزدیک بشی داری بیشتر ازشون فاصله میگیری ... نفس عمیق میکشی و با انرزی میری جلو تا یه گام بزرگ برداری، ولی میبینی اینجام بن بسته و راهو اشتباه اومدی ... شب هم گوشه ی اتاقت تنها ... غرق میشی توی رویا ...
و تکرار زندگی ما ...
خسته ام من از رنگ تکرار ...
خسته از این چشمای بیدار ...
و نمیدونم چرا تو یه ثانیه سیل زندگی میاد هر چی ساختی و وجودت رو با خودش میبره. جامعه ای که ما توشیم پره از آدمای جور و واجور . یه سری بی ام و ایکس تری ۱۵۰ میلیونی دارن یه سری دیگه اگه یه چرخ اون ماشین داشتن به ۹۰ در صد آرزو های بچه هاشون جواب میدادن. یه سری سهم ده میلیون نفر و تو یه ثانیه میکش بالا یه سری دیگه اصلا سهم زندگی ندارن. داری از خیابون رد میشی میبینی یه مرد جوون ایستاده داره برگ قرعه کشی میفروشه ، آخه مگه چقدر از این فروش در میآد. مغازه دار میآد صبح زود باراشو مرتب میچینه بیرون مغازه اما همون بارا رو باید شب جمع کنه بزاره تویه مغازه.
نمیگم نباید یه سری پول دار باشن حق کسی که کار میکنه پوله، اما اینکه هر جا رو نگاه کنی اختلاف ببینی بده.
نمیخواستم آخرشم تلخ تموم شه ، اما شد. هموتونو دوست دارم. این شعرواره تقدیم به آزادگان فکر:
خدا گل را فرا خواند ونیابت عشق را به او داد
وگل دانست که عشق زیباست
گل زیبا شد و در زیبا شدن
پرپر گشت.
امیدوارم همیشه زیبا باشین. خداحافظ
دوستدار همیشگیه شما سهیل![]()
( پ: شرایط ، شرایط سختیه. نمیدونم این غبار اطرافمون و حس میکنین یا نه. نمیدونم این بیفکری اطرافمون و حس کردین یا نه. و نمیدونم من زیاد به این چیزا فکر میکنم یا نه شمام همینطوری هستین. نمیخوام مثل اخطارهایی که از قبل شنیدم اینبارم به خاطر این فکرا اخطار بگیرم.دوستان من سه ماه خوبی نداشتم. اونایی که من و از دور یا نزدیک میشناسن حتما میدونن برا چی این حرف و میزنم. بعد از اون کنکور بد و با اون بد شانسی تو تصادف میتونم بگم تو این ۱۸ سال این قدر دلم نمیخواست نباشم. اما خوب با کمک آرمین عزیز تو این وب نوشتم و یه خورده خالی شدم. از بچه هایی که به هر نحوی باعث رنجش اونا شدم عذر میخوام. از کیمیاگر عزیز به خاطر نظراش ممنونم و جواب اونی که تو وبت گفتی که چرا این جوریم اینه که یکم دلم گرفته از خودم و این دوره زمانی بد، آسمونم پربار نیست، باعث شادی و افتخار کسی نیستم.موفق باشین.)
با درود خدمت دوستای گلم که میان و پست های ما رو میخونن و نظر میدن. در راستای تحولی نوین! در وبلاگ و بالا رفتن تعداد بازدید کننده های! وبلاگ، از این پس تصمیم دارم پستی به نام وقایع اتفاقیه آتروپاتی بذارم که توش وقایعی رو که توی همون ماه اتفاق میفتن، بررسی میکنیم. از جزییات توی رختخواب خودم! ... یا دیگران گرفته تا سیاست های دولت خدمتگذار و امریکای جهان خوار از نظر من و شما ... این پست هم پخش ازمایشیه فعلا ... هنوز هدف کلی رو مشخص نکردم ... نظر شما در این مورد واسه ما خیلی مهمه ... هر کی هم دلش خواست میتونه همکاری کنه ... ( با کامنت خصوصی بگین! ) در ضمن نوبت بعدیش هم بستگی به من و شما داره، میتونه اخر همین ماه باشه، میتونه اخر ماه دیگه باشه، میتونه اصلا نباشه ...
راستی میشه در مورد بخش مزخرفات بیشتر نظر بدین؟!
در ضمن برای خواندن وقایع اتفاقیه آتروپاتی پخش آزمایشی! به ادامه مطلب مراجعه کنید! یه ماه واسش زحمت کشیدم، اگه نظر ندین دیگه دیگه!
این بیت شعرواره های پایین پست و که پشت هم گذاشتم ۳ سال پیش نوشتم. نمیدونم واستون پیش اومده یا نه. نمیدونم دلتون گرفته یا نه. دلتون از خودتون گرفته باشه، گرفته باشه چون توان هیچ کاری و نداشته باشی اما آرزوی اون کار و داشته باشی. دوست داشته باشی بری از این قفس به یه قفس باز تر اما نتونی بری، نتونی بپری. نمیدونم تا حالا فکر کردی هیچی هستی تو این دنیا. پوچ پوچ. اون وقت کمرت میشکنه، وقتی که ببینی همه دارن با سرعت مافوق سرعت نور ازت جلو میزنن، اما تو توان روشن کردن موتور (فکرت) رو نداشته باشی. تو این اوضاع دیگه هیچکی رو تو حساب باز نمیکنه، میشی یه مرده متحرک، که تو خودش و برای خودش پادشاهیه اما برای دیگران گدا هم نیست.
روحت میسوزه
میروم تا سرزمین خیال/ میروم تا سرزمین گلهای بیرنگ/ میروم تا عرش تا عرش/ و تنها در آینه ی افکارم یک چیز میبینم"امید"/ از بهشت و جهنم میگذرم/ تاریکیها و روشنی ها را میبینم/ خودم را میبینم/ انسانها را میبینم و فکرها را / جدا از هم و در واحه ای دور/ آری رهاوردم از سرزمین خیال/ رهاوردم از آن سوی خیر و شر/ و رهاوردم از هرچیز یک چیز است/ فکر/ ولی حیف که نشخواریست در دهان اشتران آن واحه ی دور/ آری همه کس را و همه جا را پر میکنماز هیچ/ و در خودی خودم خالی هستم از هیچ/ و در مقابل آینه ی افکارم هیچ هستم
این شعرواره رو که گفتم پشیمون شدم ، اما دلم نسوخت ، راحت شدم.
* همون تکنولوژیه برتر به ما نشون داد خیلیهای دیه میان تو فضا . ما گدای نظر نیستیم ولی انتظار جواب نظرم نباید داشته باشیم؟ اگه اینم نمیخواین خوب آدم خود مختاره.
**امری نیست. خوشحالیم از خوشحالیتون
***راستی آخر: از دکتر مطهری( پدر آرمین) واقعا ممنونم.
سپهری هرچی از دید شما باشه از دید من یه مرغ معماست که هیچ بشری حلش نکرده و هنوز دریای وجودش توفانیه:
"من گدایی دیدم، در به در میرفت آواز چکاوک میخواست
و سپوری که به یک پوسته ی خربزه مبرد نماز
بره ای دیدم ، باد بادک میخورد
من الاغی دیدم ، ینجه را میفهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
...
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و اندرز
عارفی دیدم بارش تنناهایا هو"
* سلام: آقا ما هر جا رفتیم گفتیم ما با حالیم آبرومون رفت. (خداییشم اصلا با حال نیستیم)
** کسی از بهراد خبر نداره خود کشی نکنه.
*** آرمین آپ نکن می آپم. همتون و دوست دارم ( سانسور مدیر! )
دو تا خواهر بودن، که اصلا شبیه هم نبودن، طوری که اگه کسی واسه اولین بار باهاشون مواجه میشد، نمیتونست باور کنه که اینا با هم خواهرن ... یکیشون خیلی خوشگل و جذاب بود و اون یکی هم به قول ما موجودات دو پا، زشت بود و هیچکس حاضر نبود نیگاش کنه ... به خاطر همین موضوع از بچگی پرخاشگر و ناسازگار شده بود، حتی مورد بی مهری مادرش قرار میگرفت، هم سن و سالاش هم مسخرش میکردن ... دخترک بزرگ و بزرگ تر میشد، مادرش هر جا مینشست، میگفت: با این بدبختی چیکار کنم؟ اخه دختر به این زشتی رو کی میگیره؟ نه مال داره، نه جمال داره و نه کمال ... دخترک هم به کلی از شوهر کردن بیخیال شده بود، یعنی هیچکی هم حاضر نبود بگیرتش ... خلاصه، به کلی بیخیال قضیه شد و فکر و خیالش این شده بود این دنیا که بدردش نمیخوره ... حداقل با نماز و روزه و عبادت میتونه واسه اون دنیا مال و منال جمع کنه! ... ایمان اورده بود که خواهرش و تمام خوشگلا، تو اون دنیا آرزو داشتن مثل اون بودن ... یواش یواش شد پای ثابت مراسم روضه و عزاداری و کلا چیزای شرعی ... خودش مجلس روضه و عزا، اداره میکرد ... حتی مشکلات شرعی همسایه ها رو هم میتونست جواب بده ... ولی به هر حال تو باطن، به خواهر کوچیکش حسودیش میشد ... همش به خواهر کوچیکه گیر میداد، موعضش میکرد، از عذاب های جهنمی میگفت، طوری که خواهرش هم این حسادتو حس میکرد و به روش نمیاورد ..... بالاخره، یه جا یکی عاشق خواهر کوچیکه میشه ... تو خونه همه با هم نشسته بودن و سر همین قضیه و مهریه و شیربها و تاریخ عروسی و از این چیزا حرف میزدن که دیگه نتونست بشینه و گوش کنه، به بهانه نماز میره توی اتاقش و یه نیگاه تو اینه به خودش میندازه، ... به نظر خودش پیر و شکسته به نظر میومد ... یه موی سفید تو سرش پیدا کرد و با دو تا انگشتش اونو کند ... خلاصه یواش یواش خونشون میره تو تب و تاب عروسی و خرید و اونم که دیگه نمیتونست ستم روزگارو تحمل کنه، خودشو زد به سردرد و یه دو سه روز افتاد تو رختخوابش ... بخاطر همینم باز مورد سرزنش مادرش قرار میگرفت که چرا دروغکی خودتو به ناخوشی میزنی و پس خواهری به درد کی میخوره و حسود به مقصود نمیرسه و از این حرفا ... تا اینکه به دعوا و کتک کاری میرسید ... خواهر کوچیکه هم مات و مبهوت نگاشون میکرد ........ شب عروسی هم موند توی اتاقش ... تنهای تنها ... هی بهش اصرار میکردن که بیا ... عروسیه خواهرته ... بدخلقی نکن ... از اونا اصرار و از ابجی خانوم انکار ...
این خلاصه ی یکی از داستانای صادق هدایت به نام "آبجی خانوم" بود که مدت ها پیش خوندمش ولی یه موضوعی پیش اومد که دوباره یادش افتادم. اخرشم علاوه بر اینکه مثل داستانای دیگه هدایت، یه دفعه و بد تموم میشه، ولی به نظرم یکم فرق داره. یه جورایی انگار تاثیرگذار تره و اشک ادمو در میاره :
نصف شب بود همه به ياد شب عروسي خوابيده بودند و خواب هاي خوش مي ديدند. ناگهان مثل اينكه كسي در آب دست و پا مي زند صداي شلپ شلپ همه اهل خانه را سراسيمه از خواب بيدار كرد. اول به خيالشان گربه در حوض افتاده سر و پا برهنه چراغ را روشن كردند. هر جا گشتند چيزي نديدند. وقتي كه برگشتند بروند بخوابند، ننه حسن ديد دمپايي آبجي خانم نزديك دريچه آب انبار افتاده، چراغ را جلوتر بردند، ديدند نعش آبجي خانم آمده بود روي آب ... موهای بافته سیاه او مانند مار بدور گردنش پیچیده شده بود، صورت او یک حالت باشکوه و نورانی داشت مانند این بود که رفته بود به یک جایی که نه زشتی و نه خوشگلی، نه عروسی و نه عزا، نه خنده و نه گریه، نه شادی و نه اندوه در انجا وجود داشت. او رفته بود به بهشت.
خب، حالا بعد از این مقدمه نسبتن طولانی، میریم سراغ پست نسبتن کوتاه من:
خوشگلا باید برقصن ... پیش اینا با بنزم و پیش اونا من با پرشیا ... زن، باید خوشگل باشه، سفید و کمی چاق! ... زن زیبا بود در این زمونه بلا ... خوشگل، بلای جونم، ... چه خوشگل شدی امشب ... وهزاران به اصطلاح شعر و ترانه دیگه که بین خیلی از ماها محبوبن و تنها به یک نکته اشاره کردن که اونم به خوشگلیه ... از طرف دیگه هم تو بازیگرای سینما، از ایران گرفته تا هالیوود، یکی از مهمترین ویزگیهای یه بازیگر خوب و پولساز، خوشگل یا سکسی بودنشونه ... پسر، دخترای خوشگل و جذاب که همدیگرو میبینن، از هم خوششون میاد و اخرش هم پس از یه سری فعل و انفعالات به هم میرسن موضوع اکثر فیلمهاست و باقی گذاشتن یه سری احساس .... ( نمیدونم یه جور کمبود یا شاید ناتوانی ... نمیتونم اسمی واسش بذارم ...) برای عده زیادی از مخاطبا ...
جمله "روزگار غریبیست ..." از شاملو، امروز مناسب حال و هوای گروههای خیلی زیادی از ادماست، یه سریشون هم مثل ابجی خانوم هدایت ... پس آدم بودن، اخلاق، صداقت، درستکاری، وفاداری و هزار تا ارزش انسانی دیگه چی میشن؟ چرا اونا امروز بین بیشتر آدما اینقدر کمرنگ شدن؟ چرا هنوزم که هنوزه هنر ما به جای لب و زلف و طره پیشانی به چیزای دیگه نمیپردازه؟ .... اصلن به چه حقی یه انسان میتونه، هم نوع خودشو به خاطر ضعف ظاهری تحقیر کنه؟ یا پشت سرش با یکی بهش بخنده؟
به نظرم بالاخره باید مثل هایی از قبیل " زن نباید انقدر زشت باشه که بقال محل بهش جنس نفروشه و نه انقدر خوشگل باشه که بهش رایگان جنس بده. " رو به تاریخ بسپاریم و سعی کنیم آدم باشیم! ... آخه مگه زشتی و خوشگلی به اختیار اون بدبدخته که به خاطرش نباید از بقال محل جنس بگیره؟ ... خیلی جالبه که توی کتاب دین و زندگی دوره دبیرستانمونم یکی از معیارهای انتخاب همسر خوب، زیبایی و آراستگی بود. یعنی دین ما هم واقعا میگه اگه یکی خوشگل نبود محکومه؟ ...
خیلی بهتره که بدون این ایده های بسته به زندگیمون ادامه بدیم. همه آدما میتونن زشت باشن، زیبا باشن، کج و کوله باشن، چلاق باشن. خوش هیکل باشن، چاق باشن، لاغر باشن! ... و این هم اصلا دست خودشون نیست. این دوست داشتنه که همه چیز رو قشنگ میکنه .... اگه ما دوستی رو ببخشیم دنیا هم تو چشممون زیبا میشه ....
یه روز خوب میاد، اینو میدونم ...
آن یار با کرامت ، آن دوست با صداقت ، آن عارف لا مکان ، آن انگشتش قهرمان جام جهان، آن شاعر شعرهای عاشقانه، آن در موقع شنيدن صداي در گوينده: «کيه؟»، آن بعد از نظر شیخ غزاله، نويسنده چند بيانيه، آن مخالف تربيت فرزند به شيوه زدني، آن اهل تبعيت از رفتارهاي مدني، آن یل بیشه سوادکوه، آن بچه ی شمال و دوستدار جنگل و ماهی، آن همواره تو کف فلش مموری، آن ناراحت عبور آشغال از هر جوبي!
شیخنا و مولانا جناب سهیل! اهل رفاقت بود و همواره دنبال سرقت! او سرقت را امری حرام میپنداشت. اما نقل است که در رساله اش نوشته: سرقت اگر از برای آمارگیری! باشد، مباح است و هیچ ایرادی ندارد!
گویند روزی شیخ همراه با مریدان و ندیمان، جهت پیک نیک به روزخانه ای عزیمت میکرد، چون درون رودخانه شیشه نوشابه ای بدید با یکی از مریدان غایب! تماس بگرفت و از او یوزر پس وبلاگ طلب نمود و پس از آن از هوش برفت. مورخین نبشته اند که شیخ از این صحنه سه شبانه روز بیهوش شد و پس از هوشیاری سه روز و سه شب هم می گریست و چون از این حال فارغ شد در وبلاگ مرید نامبرده آپ نمود ...
و باز نقل است روزی در اثر حمله با لگد شیخ منجم باشی به آنجای! شیخنا سهیل وی انگشت شست خود را در مقابل لگد بداد و بقیه ماجرا از صحنه تاریخ حذف شده و چیزی در دست نگارنده نیست ....
گویند پس از آن حادثه عظیم، علیرضاخان با شیخ آرمین صحبتی کرده فرموده! که چه بر سر شیخ ما امد؟ و آرمین اندکی مزخرفات تحویل ارباب کرده و به مدت 309 ثانیه از هوش برفت و پس از آن سر به بیابان نهاد و تا هم اکنون نیز هیچ اتری از او یافت نشد ....
روايت است که شبي شيخ سهیل! فدایش شوم را بديدند که ژوليده و پريشان در کوه هاي اطراف بلاد ورسک پرسه همي زند و وسط انگشت اشاره و شستش را گاز همي مي گيرد و مدام و پي در پي ذکر میگوید. پس بي فوت وقت جلو همي رفته و شيخ سهیل الهي فداش، را بپرسيدند: «پس چي شده؟ چرا هزیان بگويي و سر به بيابان همي گذاشتي؟» شيخ، پريشان و انگشت به دهان گفت: «اِ....اِ.....اِ پس بي پروايي تا چه حد!؟» به من همي دورویی کنند و دشنام زنند، آنها شرم نمي کنندي که اینقدر نامردی کنندی ....!؟ اُف بر آنها......!
نقل است که سهیل! اين حرف را زده و راهش را گرفته و ضمن خواندن شعر «غروب پاييزه...دلم غم انگيزه... چشم فلک نم نم.... اشکاشو مي ريزه»، رفت توي پرسپکتيو و ناپديد شد- رضي الله عنه-!
نقل است که وصيت نموده است چون از دنيا برفت پس بر سنگ قبر وي چنين نگارند: در اينجا مردي آرميده که از هر هنر بانویش صد انشگت میبارید گويند باری اين جمله را در میان جمعی از مریدان نیز فرموده بود– رحمه الله عليه-!
پانوشت: هدف من از نوشتن این پست یکم شوخی بود ... اگه واقعا ناراحتین میتونم حذفتون کنم ... همونطور که مجبور شدم بند دومو سانسور کنم .... ولی لطف کنین ناراحت نشین!
یادمه متنی رو که به مناسبت اومدن ماه رمضون تو وبلاگ قبلیم نوشته بودم، با این جمله شروع کردم: "ماه رمضان است و ربنای استاد شجریان و اذان موذن زاده اردبیلی ..." فک میکنم مال دو سال پیش باشه ...
چه کسی اون روز فکرشو میکرد یه روزی پخش ربنای شجریان از رسانه های ملی! ممنوع بشه؟!
چه کسی فکرشو میکرد باید بدون عزیزش که الان افتاده گوشه هلفدونی! روزشو باز کنه؟!
به همراه هزار تا سوال بی پاسخی که تو ذهن من و تو هستش ....
اگه مخالف منی ملتو از شنیدن صدات محروم میکنم .... میندازمت گوشه زندان تا به گه خوردن بیفتی ...
ازتون به خاطر یاداوری زشتی هایی که یه مشت انسان! ، ضمیمه این ضیافت الهی کردن، معذرت میخوام ... هیچ وقت از خدا طلب نابودی هیچ انسانی رو نمیکنم ... به قول سروش هیچکس: یه روز خوب میاد ... (حتما اهنگشو گوش کنین ...)
حالا هم به کوری چشمشون! صدای ربنا رو از پورت یو اس بی و اذان رو از فارسی1 گوش میدیم ... میگم اذان فارسی1 هم قشنگه ها ... به نظرم میتونه با موذن زاده رقابت کنه! (البته هیچ اذانی نمیتونه جای اذان استاد رو بگیره ها!)
....
صف نون بربری و سنگک ....
صف حلیم و آش رشته ....
گرفتن قبض قنادی واسه زولبیا بامیه ....
خرمای خوب ....
صفا و صمیمیت و دور هم بودن ....
و هزار تا قشنگی دیگه که نباید اجازه بدیم فراموش بشن ....
من اصلا ادم معنوی یا مذهبی نیستم، ولی به نظرم این ماه معجزست و حال و هوای ادمو به کلی عوض میکنه ....
رمضان خوبی داشته باشین! ....
راستی الان که اومدم پست بذارم دیدم سهیل هم تازه پست گذاشته ... اونم حتما بخونین و نظر بدین .... موضوع جالبیه که حتما اینجا در موردش بیشتر بحث میکنیم ...
از اول تابستان امسال نیم کره شمالی این کره ی خاکی تحت تاثیر گرمای بی سابقه ای بود که در بعضی کشور ها مثل روسیه فاجعه آفرید. در همین هیاهوی گرمای بی سابقه زمین و در همین نیم کره شمالی طوفان های شدیدی صورت گرفت که باعث سیل های ویرانگری در کشورهایی مثل امریکا ُ پاکستان و ایتالیا و سایر کشورها شد.
از نیم کره ی شمالی اگه به نیم کره ی جنوبی بریم اونجام سرمای شدید و بی سابقه باعث کشته شدن خیلی از آدما شد. من در مورد شما نمیدونم اما خودم تقریبا دارم مطمعن میشم که انگار بلاخره دست کاری های آدما تو نظم و نظام طبیعت داره رخ نشون میده .
پ ن: در مورد این متن نظرات خودتون و بگین.